پرواز پر پر
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ دور بودن عطرهای نفسهایت دراین روزها،دشواتر از قبل شده!آنقدر سخت که گذران روزهایم بدون حضور دستانت،مانند شبهای سرد زمستان،شبهای کابوس های پریشان، دشوار است! انگار تمام دنیا از تنهایی نفسهای خسته ام غمگین است،غمگین تر از زندگیهای سراسر اشک! صدایت را روح میدانم،روحی برای گرمی جسم بی جانم،برای تحمل رنج سیاهی های این دنیا برای بودن،بودن عشق،بودن روشنی شبهای ظلمانی! پس نفس کشیدن را بیاموز! روزهای سخت از پس هم یک به یک می آیند و میروند و انگار آمدن یا آزمودن من در لوح سرنوشتم حک شده،این ها تنها با بودن تو برام شیرین است! لذت تمامشان بدون تو برایم سخت تلخ است،اما میمانم با همان حس بودن همیشگیت،ماندنی ام تا به این روزها،به این تقدیر فهمانده شود نبودنت نیز هیچ چیز از عشق پاکم کم نمیکند اشک هایم زیر باران است،بارانی که میگوید تو بمان! با بودنش بمان! و من... میمانم ... تا ابد! ................................................................ در دیاری که رفیقان همه دل میشکنند به تو نازم که وجودت غم دل میشکد! نميدونم تو اين اتفاقا يا تو اين نبودنا چطور حرفي از بودن بزنم زندگي هميشه خنجر خودشو ميزنه شايدم زندگي نباشه بعضي وقتا انقد حقير ميشيم كه بجاي پذيرفتن بديهامون دنيارو مقصر ميدونيم دنيايي كه بوي تعفنش از ادماي بدشه از آدمايي كه فقط زندگي و زنده بودن رو يه بازيچجه ميبينن بازيچه اي براي زنده موندن براي گذشتن حوصله ي حرف زدن ندارم دوس هم ندارم حرف بزنم چون تا الان هر چي گفتم هيچوقت اثر نكرد ديگه نميگم تا گفته اي نباشه كه بهش عمل شه با ادماي اين دنيا حتي نميشه صاف بود حتي نميشه يكرنگو يك دل بود نميشه عاشق شد نميشه عشق ورزيد كاش ميشد سادگيرو پاي عشق پاك گذاشت كاش ميشدخنجر نامرديرو با جون دل پذيرفت چون يه جاي كار ميلنگه كاش همه ي كاشا كاش نبودن كاش ميشد بد بود اما يكرنگ بود بد بودنم به اين همه خوبيه دروغ شرف داره از اين به بعد بد ميمونم بد زندگي ميكنم تا خوبا از خوب بودن به خودشون ببالن ديگه حتي حالم از كسايي كه ميگن ما عاشقيم بهم ميخوره اين نوشته هام گلايه نيست مدتي بود خالي نشده بودم و كاش خالي ميشدم حسادت هميشه كور ميكنه دوستاني كه ادعاي دوستي رو دارن حسادتت نتيجه داد آفرين دوستي رو كامل كردي بدترين جمله ها واست كمه لياقت هيچ بدي رو نداري بايد مثل خودت خوبي كرد... ماكه رفتيم بعد ما تازه ميفهمي كي دوستداره... زندگی رو دوس دارم با تموم بد بیاریش... همیشه تو زندگیم سعی کردم از شعاری که واسه خودم ساختم استفاده کنم و واقعا بهش عمل کنم اما گاهی اوقات میمونم تو این که خودمم؟!! این منم که حتی به گفته ی خودم هم نمیتونم عمل کنم؟!! بعضی وقتا چیزایی میان جایی که نباید بیان و میمونن وقتی که نباید بمونن گرچه به مرور زمان کم رنگ میشن اما در همون مدت زمانی سعی میکنن اونقدر بخورنم که چیزی ازم نمونه تا وقتی که در دیدنشو دچار ابهام بشم و خودم رو ببینم هر چند همه گذشته اند و ما نیز گذراییم... توزندگی خیلی چیزا فهمیدم خیلیا رو شناختم و به خودم یقین دادم که اینا همونایی هستن که تو مشکلاتشون میگفتن وای این تویی؟!!که کاش وجود نداشت اونی که وجود داره... کاش میتونستیم بفهمیم باید حرمتارو نگه داشت و به خودمون با شکستنشون ضربه نزنیم... زیاد نمیخوام حرف بزنم چون همه چیز گفتنی نیستو خیلی چیزهارو باید ناگفته گفت... به قول فرهاد گفتنی ها کم نیست منو تو کم گفتیم... دنیا داره همچنان به دور خودش میچرخه و ما هنوز داریم از خودمون فرار میکنیم مشکل از ماست یا دنیا؟ همه بهم مبگن از صبح بنویس از آفتاب و من چطور از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،بارون پنجره ی چشام رو شسته... همه دلشون نقشهای مثبت میخواد و آدمای خوشحال اما من فکر میکنم خیلی خوبه که نمیتونم ادای ادمای خوشبخت رو دربیارم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز،که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهاییه من است. آغوش حرفهایم که همچنان باید از عطر او پر باشد خالیست نمیتوانم باورش کنم نه رفتنش را و نه ماندنش... مهم نیست تمام سرزنشها را میپزیرم به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد و آتش را میسوزاند. این دل دیوونه همیشه یه پادشاه مغرور و حقیقی داشت اگه حرفام ثمره ی تخیل بود به جنون نمیرسید، اعتراضی نمیکنم کسی که به او نمیرسه،به جنون رسیده ای مثل من به بودن اون راضیه همیشه حق با برنده ها نیست میشه در عین بازنده بودن سربلند بود و اون رو از کوچه پس کوچه های این دنیا گدایی کرد... قرار بود حقیقت رو بگم سخته ،بی علاجه دانستنش آدم رو کم کم میکشه،گریه ای در تاریکیه شبها میاره اما همینه خبر کاملا ناگوار و واقعی که اون یکی دیگه رو جز من داشت... سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای بر باد رفته ام آبرومند باشه سکوتی میکنم بلند تر از هر چه فریاد گریه میکنم باشکوه،مثل اقیانوس،بلند مثل اورست اون نمیشنوه و نمیدونه که ماه خوشبختیه مشترک تموم ستاره هاست... من باز برگشتم و باز نوشتم اما این بار برگشتم همراه با این غم بزرگ و... خطاب به کسانی که نیمه ی خالیه لیوان رو میبینن و به نیمه ی پر کاری ندارن خیلی حرفا شنیدم خیلی حرفارو تحمل کردم خیلیارو شناختم و فهمیدم کاش میشد مثل کلاغ زشت اما یک رنگ بود تا مثل طلووس زیبا و هفت رنگ... ممنون از کسی که بود باهام و تحملم کردو یک رنگ بود و موند... فاتح قلبها میشوی و آنگاه که طبق محاسباتت عاشق تر از شما بر روی زمین وجود ندارد به بهانه ی مهربانیت تو را رها خواهند کرد این هم یکی دیگر از سیاه چالهای تستی در مبحث نامعادلات عاشقانه!(شعر از میلاد تهرانی)
سرد! سردتر از دوری کالبد جسم از روح!
بودنت را نفس میدانم!
وبا نبودنش باران را بارانی کن! بمان و باریدن بیاموز برای کمک به عطر نفسسهایش![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |


